تبليغاتX
یک روز بی تو زیستن به چه کار آید
به مد پرستان بگویید آخرین مد کفن است

دستی تکان بده حالا که می روی                  

                                                           دلتنگ می شوم تنها که می روی

پیشانیت اگر خط خوردگی نداشت

                                                          می خواندمش که حالا با کی می روی

نگاه کن در چشمای من

                                                        حالا بگو کجاست انجا که می روی

دستی تکان بده حالا که می روی               دلتنگ می شوم تنها که می روی

 

 

 

كاش اي تنها اميد زندگي

 

مي توانستم فراموشت كنم

 

يا كه همچو آتشي در سوز دل

 

در مهيب سينه خاموشت كنم

 

كاش  آن روز در گلستان خيال

 

اي گل زيبا نمي چيدم تو را

 

تا كه امروز بسوزم از داغ دوریت

 

كاش هرگز نميديدم تو را

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 13:34
  به قلم: زهرا و علی  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

دستی تکان بده حالا که می روی                  

                                                           دلتنگ می شوم تنها که می روی

پیشانیت اگر خط خوردگی نداشت

                                                          می خواندمش که حالا با کی می روی

نگاه کن در چشمای من

                                                        حالا بگو کجاست انجا که می روی

دستی تکان بده حالا که می روی               دلتنگ می شوم تنها که می روی

 

 

 

 

 

 

 

كاش اي تنها اميد زندگي

 

 

مي توانستم فراموشت كنم

 

 

يا كه همچو آتشي در سوز دل

 

 

در مهيب سينه خاموشت كنم

 

 

كاش  آن روز در گلستان خيال

 

 

اي گل زيبا نمي چيدم تو را

 

 

تا كه امروز بسوزم از داغ دوریت

 

 

كاش هرگز نميديدم تو را

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 13:26
  به قلم: زهرا و علی  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

 

گمگشته

 

من به مردی وفا نمودم و او
 

پشت پا زد به عشق و امیدم

هر چه دادم به او حلالش باد

غیر از آن دل که مفت بخشیدم

دل من کودکی سبکسر بود

خود ندانم چگونه رامش کرد

او که میگفت دوستت دارم

پس چرا زهر غم به جامش کرد

اگر از شهد آتشین لب من
 

جرعه ای نوش کرد وشد سرمست


حسرتم نیست ز آنکه این لب را

بوسه های نداده بسیار است

باز هم در نگاه خاموشم

قصه های نگفته ای دارم

باز هم چون به تن کنم جامه

فتنه های نهفته ای دارم

بازهم میتوان به گیسویم

چنگی از روی عشق و مستی زد

باز هم می توان در آغوشم

پشت پا بر جهان هستی زد

 باز هم می دود به دنبالم

دیدگانی پر از امید و نیاز

باز هم با هزار خواهش گنگ

میدهندم به سوی خویش آواز

باز هم دارم آنچه را که شبی

ریختم چون شراب در کامش

دارم آن سینه را که او میگفت

تکیه گاهیست بهر آلامش

ز آنچه دادم به او مرا غم نیست

حسرت و اضطراب و ماتم نیست

غیر از آن دل که پر نشد جایش

بخدا چیز دیگرم کم نیست

کو دلم کو دلی که برد و نداد

غارتم کرده داد میخواهم

دل خونین مرا چکار اید

دلی آزاد و شاد میخواهم

دگرم آرزوی عشقی نیست

بیدلان را چه آرزو باشد

دل اگر بود باز می نالید

که هنوزم نظر باو باشد

او که از من برید و ترکم کرد
 

پس چرا پس نداد آن دل را

وای بر من که مفت بخشیدم

دل آشفته حال غافل را

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 10:29
  به قلم: زهرا و علی  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

 

 

از عشقم جدا شدم


من شمعداني بودم و او پرپرم کرد


برگ درختي بودم و خاکسترم کرد


هر روز با يک خاطره، با بال رويا


پرواز مي کردم،که بي بال و پرم کرد


گفتم نرو تنهايم اي همزاد باران


رفت و نگاه آخرش تنهاترم کرد


او سنگ زد بر شيشه احساس هايم


خون را ولي مهمان چشمان ترم کرد


وقتي که گفتم هر چه ميل توست باشد


مثل غروري ايستاد و باورم کرد

 

 

 

 

به آسانی میشه در دفترچه تلفن کسی جایی پیدا کرد

 ولی به سختی میشه در قلب او جایی پيدا کرد.
 

 

به راحتی میشه در مورد اشتباهات ديگران قضاوت کرد
 
 ولی به سختی ميشه اشتباهات خود را پيدا كرد

 

 

به راحتی ميشه بدون فکر کردن حرف زد
 
ولی به سختی ميشه زبان را کنترل کرد.

 


به راحتی  ميشه کسی را که دوستش داريم از خود برنجانيم
  
ولی به سختی ميشه اين رنجش را جبران کنيم.

 


 به راحتی ميشه کسی را بخشيد
 
ولی به سختی ميشه از کسی تقاضای بخشش کرد.
 

 

به راحتی ميشه قانون را تصويب کرد
 
ولی به سختی ميشه به آنها عمل کرد.


 
به راحتی  ميشه به روياها فکر کرد
 
ولی به سختی ميشه برای بدست آوردن يک رويا جنگيد.

 

 

به راحتی ميشه هر روز از زندگی لذت برد
 
ولی به سختی ميشه به زندگی ارزش واقعی داد.
 
   
به راحتی ميشه به کسی قول داد
 
ولی به سختی ميشه به آن قول عمل کرد.

 

 

به راحتی ميشه دوست داشتن را بر زبان آورد
 
ولی به سختی ميشه آنرا نشان داد


  
به راحتی ميشه اشتباه کرد
 
ولی به سختی ميشه از آن اشتباه درس گرفت.

 

 

به راحتی ميشه گرفت
 
ولی به سختی ميشه بخشش کرد.

 


  به راحتی ميشه یک دوستی را با حرف حفظ کرد 
 
ولی به سختی ميشه به آن معنا بخشيد.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 20:26
  به قلم: زهرا و علی  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

 

   زیر خاکستر ذهنم باقی است،آتشی سرکش و سوزنده هنوز.

          یادگار است ز عشق سوزان که بود گرم و فروزنده هنوز

           عشق همانگونه که بنیان مرا سوخت از ریشه و خاکستر کرد.

            غرق در حیرتم از اینکه چرا مانده ام زنده هنوز.

                 گاهگاهی که دلم می گیرد پیش خود میگویم ،آنکه جانم را سوخت،

                یادی آرد از این بنده هنوز،سخت جانی را بین که نمردم از هجر،

           مرگ صد بار به از بی تو بودن باشد،گفتم از عشق تو خواهم

                  مرد،چون نمردم هستم پیش چشمان تو شرمنده هنوز،

                       گر چه از فرط غرور اشکم از دیده نریخت،

  بعد تو لیک پس از آن همه سال،

                                        کس ندیده به لبم خنده هنوز،

       گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت.

      سالهاست که از دیده برفتی لیکن،

                          دلم از مهر تو آکنده هنوز،

       دفتر عمر مرا دست ایام ورق ها زده است.

 زیر بار غم عشق قامتم خم شد و پشتم بشکست.

 در خیالم اما همچنان روز نخست تویی آن قامت بالنده هنوز.

       در قمار  غم عشق ،

                                     دل من بردی  و با دست تهی،

                                                                  منم آن عاشق بازنده هنوز.

          آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش،

                                گر که گورم بشکافند عیان می بینند،

                                             زیر خاکستر جسمم باقی است،

                                                                  آتش سر کش و سوزنده هنوز...

                

             

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 11:42
  به قلم: زهرا و علی  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

 

 

 

 

عشق یعنی

 

ای پناه قلبهای بی پناه ای امید آسمان های غریب

ای به رنگ اشک های گرم شمع ای چنان لبخند میخک ها نجیب

ای دوای درد دلهای اسیر ای نگاهت مرهم زخم بهار

ای عبور تو غروب آرزو ای ز شبنم های رویا یادگار

کوچه دل با تو زیبا میشود

تو شفا بخش نگاه عاشقی

مهربانی نازننی مثل عشق

با تمام شاپرک ها صادق ی

چشم هایت مثل رنگین کمان دست هایت باغ پک نسترن

قلب اقیانوسی از شوق و نگاه با دلت پروانه شد احساس من

قلب من یک جاده تاریک بود

با تو قلبم کلبه پیوند شد

اشک هایم مثل نیلوفر شکفت

حاصلش یک آسمان لبخند شد

مرز ما گلدانی از احساس شد
 

تو گلدان پیچکی از عاطفه

تو شدی راز شکفتن

من شدم برگ سبز و کوچکی از عاطفه

ای تماشای تو یک حس لطیف

 بی تو فرش ک.چه های بارانی ست

بی تو صد نیلوفر عاشق هنوز

در حصار عاشقی زندانی ست

قلب من تقدیم چشمان تو شد

عشق یعنی تا ابد آبی شدن

عشق یعنی لحظه ای بارانی و

لحظه ای شفاف و مهتابی شدن

عشق یعنی لذت یک آرزو

عشق یعنی یک بلای ماندگار

عشق یعنی هدیه ای از آسمان

عشق یعنی یک صفای سازگار

عشق یعنی با وجود زندگی دور از آداب مردم زیستن

عشق یعنی لحظه ای خندیدن و
 

سال ها اشک ندامت ریختن

عشق یعنی زنگ تکرار نگاه

عشق یعنی لحظه ای زیبا شدن

عشق یعنی قطره بودن سوختن

عشق یعنی راهی دریا شدن

هر چه هست این عشق صد ها قلب صاف

با حضورش ‌آبی و بی کینه است

عشق یعنی سبز بودن تا ابد

عشق رنگ نقره اینه است

تو گل گلدان قلب من شدی

عشق شد یک برگ از گلدان تو

در بهار آرزوها می دهد
 

میوه های عاطفه چشمان تو

چشمهایم باز بارانی شدند

قلبم اما گشت دریای ز عشق

دل گذشت از کوچه های خاطره

ر.ح شد مضمون و معنایی ز عشق

باید از آرامش دل ها گذشت

شادمان چون لحظه دیدار شد

بهترین تسکین دل این جمله است

باید از پیوند تو سرشار شد
 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 20:7
  به قلم: زهرا و علی  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

 

تو را قسم

 

تو در شکفتن گل های لاله پنهانی

تو در تولد یک شاخه نور مهمانی

تو در کویر دل من چه خوب می مان ی

تو را قسم به تبسم به شهر ما برگرد

در آن زمان که تو رفتی جوانه ها خشکید

غزل ها بهانه خشکید

شمیم عاطفه در روح خانه ها خشکید

قسم به مردن روح جوانه ها برگرد

تو در حکایت احساس روح پیوندی

تو ایتی ز گل مهر یاس لبخندی

تو ماجرای رسیدن به قلب الوندی

تو را قسم به تکاپوی قله ها برگرد

تو یک غزل تو رباعی تو شعر آزادی

تو یک ترنم آبی ز باغ میلادی

تو قصه یی ز هیاهوی عشق فرهادی

تو را قسم به غریبان آشنا برگرد

تو ای پرنده آبی به شهر ما برگرد

مثال رفتنت آرام و بی صدا برگرد

تو را قسم به تکاپوی قله ها برگرد

قسم به مردن روح جوانه ها برگرد
 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 15:22
  به قلم: زهرا و علی  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

 

فاصله

گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست

بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست

گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن

گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست

پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف

تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست

گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت 
 

جز عشق تو در خاطر من مشغلهای نیست

فتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت

بگذار بسوزند دل من مساله ای نیست
 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 11:18
  به قلم: زهرا و علی  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

 

خیال

دیشب دوباره دیدمت اما خیال بود

تو در کنار من بشینی محال بود

هر چه نگاه عاشق من بی نصیب بود

 چشمان مهربان تو پک و زلال بود
 

پاییز بود و کوچه ای و تک مسافری

با تو چه قدر کوچه ما بی مثال بود

نشنید لحن عاشق من را نگاه تو
 

پرواز چشم های تو محتاج بال بود

سیب درخت بی ثمر آرزوی من

یک عمر مانده بود ولی کال کال بود

گفتم کمی بمان به خدا دوست دارمت

گفتی مجال نیست و لیکن مجال بود

یک عمر هر چه سهم تو از من نگاه بود

سهم من از عبور تو رنج و ملال بود

چیزی شبیه جام بلور دلی غریب

حالا شکست وای صدای وصال بود

شب رفت و ماه گم شد و خوابم حرام شد

اما نه با خیال تو بودم حلال بود
 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 11:13
  به قلم: زهرا و علی  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری

 

 

من از تو میمردم

*من از تو میمردم

اما تو زندگانی من بودی

تو با من میرفتی

تو در من میخواندی

 

*وقتی که من خیابانها را
 

بی هیچ مقصدی می پیمودم

تو با من میرفتی

تو در من میخواندی

 

*تو از میان نارون ها  گنجشک های عاشق را

به صبح پنجره دعوت میکردی

تو با چراغهایت می آمدی به کوچه ی ما

تو با چراغهایت می آِِمدی

وقتی که بچه ها میرفتند

 

*و خوشه های اقاقی می خوابیدند

و من در آیینه تنها می ماندم

تو با چراغهایت می آمدی...

تو دستهایت را می بخشیدی

 

*تو چشمهایت را می بخشیدی

تو مهربانیت را می بخشیدی

تو زندگانیت را می بخشیدی

وقتی که من گرسنه بودم

 

*تو مثل نور سخی بودی

تو لاله ها را میچیدی

و گیسوانم را می پوشاندی

وقتی که گیسوان من از عریانی میلرزیدند

 

*تو لاله ها را میچیدی

تو گوش میدادی

اما مرا نمیدیدی

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 11:36
  به قلم: زهرا و علی  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
 

© 2006-2007 Kiyanooshansari.blogfa.com - All rights reserved - Powered by Blogfa.com - Temp by  K I Y A N S O F T
*
*
*
*

This free script provided by

زندگيم به خنده هات بسته شده تورو خدا اصلا اخم نكنBODY { SCROLLBAR-FACE-COLOR: red; SCROLLBAR-HIGHLIGHT-COLOR: green; SCROLLBAR-SHADOW-COLOR: black; SCROLLBAR-ARROW-COLOR: gray; SCROLLBAR-TRACK-COLOR: black; SCROLLBAR-DARKSHADOW-COLOR: red }


Powered by alghadirsoft ◄┤

alghadirsoft